میشود عاشق بود و معشوقی نداشت ممکن است که تمام وجودت پر از عشق باشد و مصداقی عینی برای آن حاضر نباشد درست مثل نفس کشیدن درست مثل ضربان قلب درست مانند حقیقت داشتن جان و وجود داشتن روح که هستند و نیاز به غیر خود ندارند ... عشق همان گرمایی است که هر کس دست خود را به سمت ان دراز کند گرمایش را حس خواهد کرد... یک بار امتحان کن فقط مواظب باش که خود را نسوزانی ...........![]()
+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386ساعت 11:51  توسط سالار
|
سلام
فعلا برگشتم بازمانده اینجا هم مینویسم اما خیلی کم ...
مشکل بازمانده حل شد ![]()
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم مرداد 1386ساعت 16:14  توسط سالار
|
تا چیزی داغ نشود نمی جوشد و ما بعضی وقتها جوش می زنیم چون داغ شده ایم اما جوشیدن خوب نیست کاش می جوشیدیم اما نمی جوشیدیم شاید هم کاش جوش نمی زدیم اما می جوشیدیم منظورم را که متوجه شدید؟

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم مرداد 1386ساعت 7:45  توسط سالار
|
گاهی اینهمه سخن است و ما حرفی برای گفتن نداریم کاش طوری میشد که بجای اینکه حرفی نداشته باشیم حرف نمی داشتیم اما اینطور نیست حتی گاهی حرف زیادی داریم و در عین حال حرفی نداریم...
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 21:46  توسط سالار
|
و زندگی یعنی همیشه شروعی دوباره ...
تا شقایق هست زندگی باید کرد

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم مرداد 1386ساعت 16:24  توسط سالار
|
